روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
من رو همه ی دوستداران دستور زبان فارسی و اهل قلم ببخشن اما حرف دل رو برام سخته که در قالب فعل های خشک و چارچوب های ادبی بنویسم ...دلم می خواد بزارم حرف ها به شکل و شمایل خودشون بدون هیچ گونه تکلف و آرایه و تشبیه و تمثیلی از دل جاری بشن ...مثل اشک که وقتی می خواد از چشم جاری بشه قاعده و اصول و ضوابط نمیشناسه ...فقط جاری می شه و دل رو آروم می کنه .یکی از رسالت های نوشتنم باید همین باشه ... یا مثل یک پرنده که وقتی دل به آسمون می زنه ...فقط به پرواز فکر می کنه ...بگذریم ...حال و هوای زمستونه ...باز دلتنگی و غم مبهمی همه ی وجودم رو پر کرده ! و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یاس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دست های سیمانی ... و اخوان ثالث که گفت: سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر، درها بسته،سرها در گریبان ،دستها پنهان ، نفسها ابر ،دلها خسته و غمگین ، درختان اسکلتهای بلور آجین، زمین دلمرده،سقف آسمان کوتاه ، غبار آلوده مهر و ماه ، زمستان است . اما ...دلتنگی ها و غم مبهم من سر جاشه ... آه که چه اندازه دلتنگم و از آسمون دور ...دور ...دور ... . اگر کسی مرا خواست ، (بیژن جلالی) این روزها دارم احساسات خودم را از نو تحلیل می کنم .زندگیم را ...و همه ی آن چیزها و آن کسانی که به نوعی دلبستگی و وابستگی من محسوب می شوند ...یکباره دیگر دارم تمام واژه های بدیهی را برای خودم معنی می کنم ...عشق و تنفر و ...حسادت ...رقابت ...دارم تک تک خاطرات زندگیم را مرور می کنم ...همه و همه را .تمام کسانی را که بهترین های زندگیم بودند و همه ی کسانی را که بد کردند ...آه ...که هنوز یاد آوری بعضی از رنج ها آزارم می دهد ...هنوز که هنوز است دلم آن قدر ها بزرگ نشده که بدیهایشان را گم کنم .و آدم های خوبی که هنوز که هنوز است ...مدیون آن هایم .کاش همه ی دلم را تصرف کنند که لحظه ای به یاد آن ها که بد کردند نیفتم .این روزها بیش از همیشه دوست دارم تنها باشم .با خودم خلوت کنم .و تا حسابم با خودم صاف نشد پیله ام را رها نکنم .دلگیر نباش ...احساسی گذراست ... اگر صبر کنی آخرش یا پروانه می شوم یا می سوزم و خاطره ای جز کرمی کوچک و ضعیف در خاطره ی کسی نمی ماند .دنبال حس رهاییم ...حتی از احساس هایی که گمان می کنم اسیرم می کنند گریزانم. چه برسد به آدم هایی که ... نگاهشان ...حرف هایشان ...رفتارهایشان برایم یاد آوری قفس می کند ...قفسی که آدم ها خودشان برای خودشان می آفرینند . می خواهم ببینم آن قدرها که بد دیده ام در حق کسی بدی کرده ام ؟ یا اگر اینطور نبوده پس دلیل این همه تحمل رنج چیست ؟ می خواهم یک بار دیگر حکمت مقدرات را مرور کنم ...یکبار دیگر به این جمله فکر کنم که همین دنیا دار مکافات است یعنی چه ...شاید خنده ات بگیرد ...اما این روزها حتی به مرگ مرغ کوچک خانگی که روزگاری هم بازیم بود فکر می کنم ...به اینکه آیا تقدیر آن مرغ را من برایش رقم زده بودم ؟! بعد به این فکر می کنم که تقدیر گوسفندها و مرغ ها و پرندگانی که هر روز خوراک آدم ها می شوند را چه کسی رقم زده ؟ ...ما آدم ها کجای زندگی مان با اختیار رقم می خورد و کجای زندگی مان با جبر ؟ یادم نیست کجا ...اما جایی خواندم که زندگی آدم ها ...مثل حرکت مورچه ها روی یک خط روی دیوار است ...و نیروی فرا بشری ...مثل ناظری است که خط شروع و پایان حرکت آن ها را می داند ...و مورچه ها فقط کمی می توانند این ور و آن ور بروند ،فقط همین ...پایان خط عوض نمی شود ... . گاهی دلم می خواهد پایان قصه ای را عوض کنم ...اما باز احساس می کنم من تنها یک شخصیت داستانم که نویسنده مسیر مرا مشخص می کند ...چاره ای نیست ...بعد تنها آرزو می کنم که کاش پایان قصه ی من خوش باشد .گاهی حس می کنم در زندگی چاره ای جز تسلیم نیست ... احساسی که خوبان آن را مقام رضا می گویند ...اما من کجا و خوبان کجا ! امروز حتی به مردم غزه فکر می کردم دوست خوبم که برای خواندن نوشته ی من تا اینجا صبوری کردی ...چند دقیقه بد نیست ،از میان همه ی این کنکاش ها و سوال ها و ...همین یک احساس را با هم تجربه کنیم ... گوش کن ... صدای ناله و ضجه و فریاد می آید ...می شنوی ؟!
دوستان خوبم دعوت می کنم این فلش زیبا را نیز ببینید http://www.aqrazavi.org/UserFiles/Flash/1387/10/Gaza.swf
این غزه همان یوسف کنعانی ماست با دست برادران به چاه افتاده است در حاشیه زندگی می کنی ...در روستایی دور ...دورتر از چراغانی های شهر ...دورتر از عروسک های مو طلایی آوازه خوان و رقصان...دورتر از آن هستی که حتی بچه های حوالی من در خواب هایشان صورت سوخته ی ترا ببینند ...ببینند حاشیه نشینی چه بر سر آدم ها که نمی آورد ! راستش را بخواهی نازنین سوخته ی من !... گل خزان دیده ام! ... آتش چگونه دلش آمد که بر صورت زیبای تو این چنین آورد ؟! انگشتان ظریفت در میان شعله ها چگونه سوخت و در آتش خورده شد و تو تاب آوردی ؟!... به من بگو چطور تاب آوردی ...به من که نه جسم که جانم گاه در سوزهای روزها ی زندگی می سوزد اما بی تاب می شوم...تصور سوختنت حتی عاجزم می کند شاید حاشیه نشینی ترا سخت کرده باشد ...اما نه ...مگر سوختن سخت و آسان بودن سرش می شود ؟! وقتی سوختن تقدیر می شود که راهی برای گریز نیست ...شاید حال تو را بفهمم.طفلک بی گناه من !
تو هم مثل بچه های شهر ...رفته بود ی یاد بگیری : آن مرد در باران آمد را ...رفته بودی یاد بگیری آب ...بابا را ...اما آتش به تو یاد داد که آب یعنی چه ! که بابا یعنی چه ! وقتی هرچه صدا زدی بابا... داد زدی و نیامد... تو رفته بودی مثل کبری دفتر مشق ات را زیر باران جا بگذاری ...اما زیبای سوخته من ! تقدیر ، ترا میان آتش گذاشت ... و مادرت وقتی ترا یافت ...نمی شناختت چون نه صورتت رنگ زیبای کوچکش بود نه دستانت ...ترا از ناله هایت شناخت ... . چه رنجی می کشی وقتی به آیینه نگاه می کنی ...تو کجا و این چهره کجا ...اما خودمانیم من هم وقتی به آیینه نگاه می کنم رنج می کشم ...من کجا و این نقاب لبخند کجا ...این چهره ی نازیبا تقدیر تو شد اما این دل به اختیار من چنین نازیبا شد ... . زیبای معصوم من ...می دانی چرا سوختی ؟...چون ساکن منطقه ی محرومی ...منطقه ی محروم یعنی حاشیه نشینی ...یعنی سوختن ... یعنی ماسکی که تو و دوستانت باید هر روز به چهره های تان بزنید تا مباداصورت ها ی تان خواب بچه های شهر را آشفته کند ...یعنی ساختن و دم نزدن ... . اما نازنین من ...سوختن پایان قصه ی ماست ... پایان آنهایی که از حال حاشیه نشینان بی خبرند...سوختن پایان چلچراغ ها و زرق و برق ها و وسوسه های شهر است ...سوختن مال آیینه ها نیست ... سوختن مال آسمان نیست ...سوختن مال شما ها نیست ...سنگینی نگاه و رنج تماشای چهره ی معصوم تو مال تمام آنهایی است که با درد تو خود را بیگانه می دانند ... . زنده یاد قیصر عزیز در بی بال پریدن می گوید : « زندگی در حاشیه خیلی سخت است .حاشیه بر لب پرتگاه است ، آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند .من حاشیه نشین هستم .به مسجد می روم ، در حاشیه مسجد نماز می خوانم ،نزدیک کفش ها ؛ من قرآن خواندن را یاد گرفته ام . قرآن کتاب خوبی است .قرآن حاشیه ندارد . هیچ کلمه ای را در حاشیه آن ننوشته اند .من قرآن را دوست دارم .همه چیز باید مثل قرآن باشد . ››
بغض و احساس غریب بعد از ظهرهای جمعه رو که می شناسین ...چند برابر این غم، حال و هوای روزهای زمستونی منه ... این احساس هست تا لحظه های شمارش معکوس سال نو ...انگار منم با طبیعت پیر می شم ...سرد و ساکت و ... بعد با بهار دوباره جوونه می زنم .زمستونا برام فصل اخوان خوندن و فروغ خوندنه ...این 2 تا شاعرهایی هستن که در تمام لحظه های دلتنگی و غم مبهم این فصل به دادم می رسن وقتی فروغ فرخ زاد می خونم که گفت :
مثل یه آدمی که دلش با پرستوهای مهاجر کوچ کرده ، هستم و نیستم ...مثل یه آدمی که گمشده داره و نمی دونه چیه یا کیه ...مثل آدمی که سفر کرده داره و منتظره که بیاد اما خبری نیست...مثل کسی که می دونه فرصت کمی داره و یک دنیا کار انجام نشده ...دل راضی نکرده...حرف ناگفته ... دلم می خواست دلم رو کف دستم بزارم ... دوستایی که ازم گله می کنن حال دلم رو ببینن همه ی همه ی دلم رو ...دوست داشتنهام ...تنفرهام ...خستگی هام ...تنهایی هام ...دلتنگی هام ...اونوقت نه کسی گمان بد می برد و نه می گفت بی معرفت و نه ...کاش نگاه واقعا می تونست آیینه دل باشه ...خوش به حال خوبان ! که وقتی به آدم نگاه می کنند می شه عکس دلت رو تو چشماشون ببینی و بی کلام، بغض فروخفته ی آدم رو مرهم می زارن ...خوش به حال اون هایی که همیشه بوی بهار می دن ...و هر وقت هوس شب بو و یاس و مریم می کنی فقط کافی بهشون سلام کنی ... خوش به حال اون هایی که چشماشون مثل ضریح ،هزاران حاجتمند و گرفتار داره ...خوش به حال اونایی که رنگ آسمونن و هر وقت دلتنگ بارون می شی ،کافی صداشون کنی ...خوش به حال اونایی که وقتی تو خودشون پیله می بندن ، به مقام پروانه شدن می رسن...نه من که پیله می بندم و لحظه ی پروانه شدن می سوزم ... همون کرم خاکی ای که به هوای بارون از خاک بیرون می آد و نور رو تاب نمیاره ...

بگویید رفته بارانها را
تماشا کند .
و اگر اصرار کرد ،
بگویید برای دیدن توفانها
رفته است .
و اگر باز هم سماجت کرد ،
بگویید رفته است تا دیگر
باز نگردد .
اینکه تقدیر ْآن ها یک عمر زیر آتش سر کردن است و تقدیر ما دلسوزی برای آن ها ...اگر جایمان عوض می شد ...حالا آن ها برای ما دلسوزی می کردند و ما هر روز جسد عزیزانمان را در میان آتش و خون مدفون می کردیم ...شاید آن وقت به جای این که من در اتاق خلوت تنهاییم از حس دوست داشتنی شاد می شدم و از آرامش و سکوت خانه لذت می بردم ...در کوچه ها و خیابان های سرشاز از دود و خون و آتش و جنازه ...دنبال تکه تکه ی عزیزانم می گشتم ...تصورش هم دیوانه ام می کند ...رنج مردم غزه بیقرارم می کند اما ...چاره ای نیست ...جز تماشای درد ...و آرزوی صبر و آزادی برای آن ها ...
زیبای سوخته...مدرسه های بچه های حوالی من، بخاری هایشان مثل مدرسه تو نیست ، که یکباره آتش بگیرد !!! ...این جا پکیج ها نمی گذارند حتی هوا بچه ها را آزرده کند ... درها بروی کسی قفل نمی ماند ...چه برسد به این که مانند کلاس تو دستگیره ای نباشد و تو و دوستانت در میان آتش اسیر شوید !و حصارها مانند قفسی دخترک معصومم ، تو و دوستانت را گرفتار آتش کند ...اینجا حتی هوا بوی یاس و رز می دهد ...نه کاهگل ... .
| Design By : Night Melody |
